اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
380
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
برادرزاده ات خدايان ما را بد گفته و خردهاى ما را سبك شمرده و گذشتگان ما را گمراه دانسته است ، رواست كه از اين كارها بگذرد و در مالهاى ما آنچه بخواهد انجام دهد ؟ پس رسول خدا گفت : ان الله لم يبعثنى لجمع الدنيا و الرغبة فيها و انما بعثنى لابلغ عنه و ادل عليه . » همانا خدا مرا براى فراهم ساختن دنيا و دل بستن بدان نفرستاده است بلكه مرا مبعوث كرده تا پيام او را برسانم و به او رهبرى كنم . « پس به سختترين وجهى بازار او پرداختند و آزار دهندگان او گروهى بودند از جمله : ابو لهب و حكم بن عاص و عقبة بن ابى معيط و عدى بن حمراء ثقفى و عمرو ابن طلاطله خزاعى [ 1 ] ، اما آزار ابو لهب از همه بيشتر بود . بعضى روايت كردهاند كه رسول خدا در بازار عكاظ بپاخاست در حالى كه جبه سرخى بر تن داشت و گفت : ايها الناس قولوا لا إله الا الله تفلحوا و تنجحوا ، » اى مردم بگوييد لا إله الا الله تا رستگار و پيروز گرديد . « ناگهان مردى بدنبال او ديده شد كه دو گيسوى بافته داشت و روى او برنگ طلا بود و مىگفت : اى مردم اين جوان برادرزاده من و بسيار دروغگو است پس از او برحذر باشيد . گفتم اين مرد كيست ؟ گفتند : اين جوان محمد بن عبد الله و اين مرد ابو لهب بن عبد المطلب عموى او است . استهزا كنندگان برسول خدا ، عاص بن وائل سهمى و حارث بن قيس بن عدى سهمى و اسود بن مطلب بن اسد و وليد بن مغيره مخزومى و اسود بن عبد يغوث زهرى بودند . اينان كودكان و غلامان خود را بر او مىگماشتند تا آزارش دهند و كار بانجا كشيد كه شترى را در حروره كشتند و رسول خدا به نماز ايستاده بود ، پس غلام خود را امر كردند تا شكنبه و سرگين شتر را برداشت و بر ميان دو شانه رسول خدا كه در سجده بود ، انداخت . رسول خدا برگشت و نزد ابو طالب آمد و گفت : كيف
--> [ 1 ] بيشتر : حارث بن طلاطله و برخى هم ، مالك بن طلاطله نوشتهاند .